همیشه یکی از آرزو هام این بوده که غصه هاتو داشته باشم،رفیق روزای خوشت نباشم فقط،میتونم بفهمم که تو هم همچین اصلی داری برای خودت.از دلداری دادنای همیشه ت به این و اون خیلی خوب میشه فهمید.ولی من سر تا پا عذاب وجدان میشم اگه بخوام غیر از رنج هایی که تا حالا بت دادم،غصه هامو به جای چال کردن،بذارم رو دوش تو و خودم رااااااااااحت فرار کنم!البته با کمی کند و کاو در عمق وجودم،فهمیدم نمیتونم بیش تر از این ضعف نشون بدم،نباید منو یه آدم ضعیف ببینی!هنوزم دوباره بهم برمیخوره که به نظرت بچه مثبت میام :|
بخش دیگه ای از آرامشم رو مدیون جستارهایی ام که به تازگی برای خودم هضمشون کردم.لازم نیست انقدر نگران نوع رابطه بمونم،چون در هر صورت این انتخاب توئه و من فقط میتونم احساسمو راجبش برات بگم.انتخابت هر چی که باشه،ذره ای از احساس من بهت عوض یا کم نمیشه.این شجاعت رو مدیون محبت های توام.
پ.ن:دقت کردی من خدای غر زدنم؟مداااااااااام گله و شکایت،درحالیکه تازگی ها یادم افتاد که چقدر از اینجا و اونجا (که البته مهم هم بوده برات)،برام زده بودی!و من خاک بر سر قدردانش نبودم!0_0
پ.ن2:آدم نمیشم که!
پ.ن3:بعضی خاطرات هستن که میتونی تا آخر عمر باهاشون سر کنی،آخ هم در نیاد ازت!چه روزای اوجی داشتیم با هم!هیچوقت اون احساسات رو فراموش نمیکنم،مخصوصا اینکه آدم تیزی مثل نگار هم متوجهش شده بود و من با خودم میگفتم این از رو زرنگیشه،الآن که از بیرون به خودمون نگاه میکنم،میبینم اگه کسی متوجه نمیشد جای شک و تردید باقی میذاشت!
پ.ن4:واس پ.ن 3،یه چیزی در حد تنگ در آغوش گرفتن تا حد مرگ!
برچسب:
نویسنده: نیکان پورعلی