18# - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:22
از همه ی مواضعم برمی گردم،به هر حال اونی که منو آفریده،این حجم از ناامیدی رو دوست نداره.اینجا زندانه ولی خب داشتم فکر میکردم کار کردن با اسلحه رو خیلی حرفه ای یاد بگیرم و بعد برم تو ی جنگی،چیزی کشته بشم.البته تلاش برای زنده موندن صِرف هم به همین اندازه احمقانه به نظر میاد،ولی خب شرکت توی جنگ،بیشتر "
19# - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:22
فکر کردم شعریو که قبلا گفته بودم راجبش،همینجا منتشر کنم بره پی کارش،فک نمیکنم بتونم دیگه ادامه ش بدم،پس اینطوری بیخیالش میشم.بقیه ش با شما،حتی اسمش همه شب در پس تنهایی ساعات فراموش شده پی آن دخترک خیره به آیینه که حقایق را می گرید سرد سهم خود را از رویا ها می بافم رج به رج گره در خاطره ها لحظاتی پر
20# - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:22
با صرف نظر از اینکه پست بیستم باید یه چیز درست و حسابی از آب درمیومد و این نکته که مایع دستشویی جدیدمون،به جای اینکه بوی شاتوت بده،بوی سوسک کش میده و وقتی دستم رو بو میکنم،به این نتیجه میرسم که باید سوسکی بودم که دفتر زندگانی پرمعنا و سرشار از دستاوردش،با سوسک کش تار و مار بسته میشد،امشب مادر گرام ت...
16# - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:52
موضوع انشا: اگر زندگی من یک تراژدی بود...؟ یک من عاشق دلبر،دلبر عاشق غیر ازمن،تراژدی ای مناسب برای داستان های درِپیتی معمولا دو من عاشق دلبر،دلبر فارغ الف)دلبر میداند و همچنان فارغ است ب)دلبر هرگز نمیفهمد و این تراژدی با مرگ من خاتمه پیدا می کند. سه من عاشق دلبر،دلبر عاشق من،دلبر با خودش هم اوکی ن
17# - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 3:52
خیلی ها در من مردند،شعر هایم بوی مرداب می دهد.نمی توان گفت فاجعه است،ولی اتفاق خوبی هم نیست.افکار به من هجوم می آورند،ولی زمان نگارش آن ها که می رسد،فقط می توانم خیره شوم و با خودم تکرار کنم:چه فایده!نمی فهمند که! هیچ کدام از ما همدیگر را نمی فهمیم.درک کردن در این مواقع،واژه ایست بسیار ساده لوجانه و
6# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
بلاتکلیفی اونقدر بده که فک میکنم مجازات ی گناه بزرگ باشه!
7# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
منِ متزلزل! تا به کجا میکشی افسار را؟بحث از جایی شروع میشه که میخوام آدم شجاعی باشم،میخوام بشینم تکلیفمو روشن کنم با همه ی چیزایی که تو این سال ها پخش و پلا شده تو ذهنم،هر بار با بخشی از پازل معمارو حل میکنم و فکر میکنم ایندفعه به جواب نهایی رسیده ام،ولی وقتی تکه های گمشده پیدا میشن، دوباره همه چی ب...
8# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
وقتی تنهایی رو انتخاب کردم،به بزرگترین آفتش فکر نکرده بودم : من با دیگران خودم رو میشناسم.اونها به چیزهایی درون من اشاره می کنند که خودم هرگز تا قبل از این ندیده بودم!
9# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
ماجرا از جایی شروع می شود که... نوار چسبنده ای را در نظر بگیرید که به کمر بسته اید و درحالیکه دنباله ی آن به زمین کشیده می شود،در محوطه ای پر از قوطی های کنسرو خالی،به این طرف و آنطرف می دوید.احتمالا مدتی نمیگذرد که متوجه می شوید گوشتان پر از دلنگ دلنگ قوطی هایی است که به زمین و یکدیگر برخورد کرده
10# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
من انقدر ضعیف و بدبختم که نمیتونم این بار فلاکت و مکافاتو تنهایی به دوش بکشم،ی روز طوری گم و گور میشم که دست زندگی هم بهم نرسه
12# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
افسردگی حاد ناامید و بی انگیزهحتی نمیشه با بهترینام باشم،هیچی جز چس ناله نداره براشون و یکی دیگه ک داره ب جای من زندگی میکنه گورتو گم کن تا روزای روشن بیاد
13# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
چه حالی پیدا میکنید اگه یه شب بفهمید بزرگترین رقیب عشقیتون، کسی جز خودتون نیس؟
14# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
خدایا این شوخیا چیه با من می کنی؟من الآن با چه امیدی ادامه بدم؟
15# - تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 4:04
صرف نظر از تناقضات ایجاد شده،باید بگم خیلی آرامش دارم این روزا،حس میکنم حالت خوبه.اینکه به فکرم باشی،حالمو صد برابر بهتر میکنه.حالا دیگه تقریبا دستت اومده که خیلی وقته حالم خوش نیست.من حتی تو این مورد هم دلداریت میدم و میگم میاد روزای خوب،فقط باید تحمل کرد این روزا رو،به قول خودت لحظات آخرشو باید زن