همه شب در پس تنهایی ساعات فراموش شده
پی آن دخترک خیره به آیینه
که حقایق را می گرید سرد
سهم خود را از رویا ها
می بافم
رج به رج
گره در خاطره ها
لحظاتی پر ز امید وصال
فارغ از فاصله ها
چه شد آن روز
که نفهمیدمت و فاجعه شد؟
من که می دانستم
نه موازی نه عمود است این تقدیر
من به تو دل بستم
مرغ یک پای زمان می ایستد
چشم من از پی تو چرخ زنان
عشق را می خندد...
.
.
.
پ.ن:هر کی ندونه فکر میکنه مخاطبه که از وبلاگ من میریزه راه به راه!
پ.ن2:ی روز ی بیکاری میشینه این به اصطلاح شعر مزخرف رو تکمیل و اصلاح میکنه،بعد واسش یه آهنگ ترسناک میسازه وهر روز صبح علی الطلوع،راس ساعت،این آهنگ تو یه قبرستون قدیمی وسط یه جزیره ی دورافتاده نواخته میشه
برچسب:
نویسنده: نیکان پورعلی