نوار چسبنده ای را در نظر بگیرید که به کمر بسته اید و درحالیکه دنباله ی آن به زمین کشیده می شود،در محوطه ای پر از قوطی های کنسرو خالی،به این طرف و آنطرف می دوید.احتمالا مدتی نمیگذرد که متوجه می شوید گوشتان پر از دلنگ دلنگ قوطی هایی است که به زمین و یکدیگر برخورد کرده و اعصابتان را متلاشی می کنند و تمرکزتان را به هم می زنند!
وضعیت من و خاطراتم چندان بی شباهت به این وضع نیست! با خودم فکر می کنم خیلی دوستت دارم،اما مطمئن نیستم عاشقت باشم.نه اینکه نخواهم. راستش نمیتوانم عاشق خوبی باشم، یک عاشق به درد نخور همانطور که از اسمش پیداست، به درد نمیخورد. نمیتوانم مثل گذشته خودخواه باشم. فکر میکنم هرگز عاشق یک شخصیت حقیقی نخواهم شد، شاید تو فقط شبیه آنی بودی که من میخواستم. البته ته دلم میدانم که دروغ است،تو دقیقا همانی که مانندش زاده نخواهد شد و من قبل تو چیزی نمیخواستم! بعد تو هم نخواهم خواست. و این ادا نیست_احساساتی که لحظه ای از ذهن می گذرند و جایگاهی در مغز ندارند!_. جدید تر ها به این نتیجه رسیده ام که عشق آنچنان هم با عقل در تضاد نیست، عقل هم تو را تایید می کند! و اینکه "ما" دیگر نمیتواند بعد از این معنی داشته باشد، عجیب نیست. بعضی وقت ها جایش درد میگیرد ولی من واقعا به همین هم دلخوشم! حالم خوب می شود اگر حالت خوب باشد و اگر بدانی که چقدر دلم می خواهد لحظه های تاریک زندگی ات، همراهت باشم و با هم جلوتر برویم! ولی نمیدانم چه شد که نشد که بشود. یک چیزی میان ما حائل است و آن،حرف هاییست که هرگز گفته نشد. اگر یک تریبون به من بدهند تا با تو صحبت کنم، میگویم من آدم ابله سابق نیستم(ابله هستم ولی از نوع عاقل ترش) که مدام از دستش عذاب بکشی که ای خدا این چرا نمیفهمد؟چرا نمی بیند؟میگویم من هیچ انتظاری از تو ندارم، ولی هر چه بگویی با جان و دل میپذیرم. میگویم صبر میکنم تا جفتمان به آن حد از شجاعت برسیم که این پرده را کنار بزنیم،که نرویم،بمانیم و برای یک بار هم که شده،برای سوال بزرگمان پاسخی داشته باشیم، هر چقدر هم که وحشتناک باشد. ولی میدانی! من عاشق خوبی نیستم! کاش "دانای کل بودن"م تنها یک کابوس باشد.
بعد تر ها نوشت:
۱.میتونه توهم باشه، یه مسکن موضعی برای حسی عجیب که درد نداره
۲.معضل همیشگی وجود داره!هوامون آفتابیه یا ابری؟ خلاعه شاید
برچسب:
نویسنده: نیکان پورعلی